تبلیغات
آموزش شعر پارسی


آموزش شعر پارسی


روزنامه همشهری -چهارشنبه-۲۶ مرداد-۱۳۸۴
دوشنبه 8 خرداد 1385

چهارشنبه-۲۶ مرداد-۱۳۸۴

غزل هایی از خسرو نوربخش
دل آوردم بزن دل را
 
(۱)
هوالحی، قوس ابروها، به ابروها سلام الله
و گیسوها و گیسوها و گیسوها سلام الله
به یاد سرمه تا آهو به یاد سرمه تا بادام
برای سرمه بر بادام و آهوها سلام الله
هلا هنگام پیراهن بپاشا صبح و عریانی
بزن اندوه كنعانی به آن سوها سلام الله
رگ از توحید واضح شد رگ توحید واضح زد
مبارك باد، سرخا سرخ و چاقوها سلام الله
چكاچاكی چنین غوغا چكاچاكی هیاهو، هی
سلام الله، غوغاها! هیاهوها! سلام الله
مرا در كشتنم می كشت و می گشتم پر از كشتن
به ضرب دست آن كافر به بازوها سلام الله
كه سرخ از سرخ لب پر زد به خنجر رفت خنجر زد
و زخم از سیب هی سر زد كه خوشبوها! سلام الله
(۲)
من دچار لاله ام با من بهاری باش و بس
بی قراری بی قراری بی قراری باش و بس
قرمزم خون دلم خون دلم در شیشه ها
شیشه هایم را تماشا كن اناری باش و بس
پرده های چهچهم بی پرده چهچه می زنم
چهچهی با ما موافق شو قناری باش و بس
از چكاچاك از چكاچاك از چكاچاك دودم
سرخ شو ناسورتر شو زخم كاری باش و بس
از تپیدن های ماهی خوی دریا را بگیر
موج شو مواج شو در خویش جاری باش و بس
داغ خواهد شد سلامت داغ خواهد شد سلام
ای خلیل الله در آتش سواری باش و بس
شیر شو تا هر چه عقرب عقرب تا هر چه كج
سرمه شو تا هر چه آهو شو فراری باش و بس
تازه شو تاراج ها را تازه شو تاراج شو
هر نفس تاراج شو اما قماری باش و بس
(۳)
كاسه بیا قدح چرا؟ كوزه بیا، كاسه كمی
كوزه چرا؟ تو خم خوشی، بحر چرا؟ تو عالمی
این رگ مرده را ولی سرخ فسرده را ولی
زخم نخورده را ولی تیغ بیا كه مرهمی
قوس تویی خطر تویی، تارگ در سفر تویی
قرمز بیشتر تویی، بیشتری كه كم كمی
ای دف خوش دم آمدی دم دم و دم دم آمدی
باز فراهم آمدی ای همه فراهمی
رقص تویی شتك تویی شیشه ترك ترك تویی
زلف كجك كجك تویی تو خمی و خماخمی
***
باز تویی، نه من منم، هر چه تویی اگر منم
از تو چنین پسر منم ای پدری كه رستمی
شكل تهمتن تو از شكل تو از تن تو از
صورت احسن تو از احسن صورت آدمی
(۴)
سفری نشد و شد طی سفری به كوی باران
سفری كه طی نشد، شد پر های و هوی باران
سفری كه تازه می شد نفسی كه كهنه می زد
و دو كهنه تر نفس را كه دمد به بوی باران
دو مسافر و مسافر دو پرنده مهاجر
دو مهاجرت دو حاضر همه روبه روی باران
دو سفر دو بی مسافر دو مسافر و نرفتن
و دو مویه مویه جرجر دو سفر به موی باران
و دو شب كه هی درشت است و دو دل كه هی دچار است
و دو عقرب كجاكج و دو كج به سوی باران
و دو كاسه كاسه ی سر و دو كاسه و دو كاسه
و دو سر دو سیب قرمز و دو سیب و جوی باران
هله  ای حریف جاری بروید تا خماری
كه حریف كهنه  كاری زده بر سبوی باران
و برای شب نشستم و نشست شب برایم
كه دو دست تازه بردم وسط وضوی باران
(۵)
طی كن این فرصت پیراهن و اندام بیا
طرف خانه مزن تا طرف بام بیا
هی كه می چرخی و می چرخی و می چرخی هی
هی كن و هی هی بد مست بد آرام بیا
در گره، در گرهی تا گره ابرو ابرو
طی كن ای غنچه گره را و سرانجام بیا
دو تماشا دو تماشا دو تماشا با توست
دو تماشا دو نفس سرمه و بادام بیا
بوی لیلی زد و زد خنجر لیلی مجنون
به شتك در شتك بازی ایام بیا
موج موج آمده از دامن دریاها موج
موج در موج از آن ماهی آرام بیا
شب آن عقرب نامحرم كج كج خوش باد
ای حرامی به حرامی زن و بدنام بیا
تا همه آمده ام تا همه می آیی تو
بی همه تا همه تا همهمه همپام بیا
(۶)
در آب چنان افتاد این كشتی بی لنگر
كز آب نیارد یاد این كشتی بی لنگر
زان باده حیرانی دریاست چه طوفانی
بر شانه مست افتاد این كشتی بی لنگر
دریا خم خنجر شد این كشته شناور شد
این زخمی مادرزاد این كشتی بی لنگر
دریا به هوا می رفت بی نوح كجا می رفت
این ماهی باداباد این كشتی بی لنگر
ماهی به شروع آمد دریا به ركوع آمد
بر موج اذان می داد این كشتی بی لنگر
با دیده ی تر اینك، قرآن و سفر اینك
بر آب مبارك باد این كشتی بی لنگر
(۷)
سر و دست و قدح هی سیه مست و قدح هی
سیه مست و شكستن جرینگست و قدح هی
به هم برشدن و هو به هم بر شدن و حق
به آن هو حق بدمست به آن مست و قدح هی
كسی نیست بر آیا و از خم به در آیا
كه از خم چو در آیا كسی هست و قدح هی
كه تا غنچه رسی پس و در گل ندوی پس
تماشا بچشی پس از آن دست و قدح هی
چه غم ها كه ندیدم جگرها كه دریدم
به نازی كه كشیدم از آن شصت و قدح هی
از آن تیغ و تبانی، بپاشا خلجانی
كه هی جان و جهانی شد از دست و قدح هی
تبرخون ندویدم در آتش نپریدم
بت عید سعیدم كه نشكست و قدح هی
(۸)
چه شكرفروش تلخی كه شكر نمی فروشد
شكر دگر كه دارد به دگر نمی فروشد
چه تهمتن دریغی كه به ناز می كشاند
و دو زخم تیغ ابرو به پسر نمی فروشد
شب لیلیان تازه و جنون كهنه به به
چه كنم چنین شبی را به سحر نمی فروشد
و چه جبرئیل لالی و چه آسمان بالی
و چه بال لایزالی كه به پر نمی فروشد
نفسی دوباره حق كن و نیاز مستحق كن
و قمر دوباره شق كن كه قمر نمی فروشد
چه مسافر دچاری چه دچار بی قراری
و چه راه كهنه كاری كه سفر نمی فروشد
لب  تر نمی نشاند لب  تر نمی چشاند
لب  تر نمی ستاند لب تر نمی فروشد
چه خبر؟ نگفت و رد شد «چه خبر؟» دوباره رد شد
چه خبر؟... و گفت و رد شد كه «خبر نمی فروشد»
(۹)
خنجر زود تو را زخم پر از دیر منم
آهوان شتك از عربده شیر منم
به دو خط چهچهه  آواز چكاچك بنویس
كه پر از چهچهه ام صاحب تحریر منم
تیر از فاصله ی سرمه بر آهو زده ای
همه آهوی توام فاصله و تیر منم
ای به مشاقی توحید خرامان شده! ای...
درس توحید تویی! ابجد تكبیر منم
با توام با تو كه از آینه برمی گردی
این منم یا كه تویی یا تو چنین پیر منم
آی شمشیر سراسیمه ی عریان مهلاً
مهلاً ای ضربه كه پیراهن شمشیر منم
(۱۰)
وناولها ادر كاساً از آن قرمز، از آن قرمز
الا یا ایهاالساقی الا یا جان جان قرمز
تو مثل دیگران سیبی تو مثل دیگران سرخی
تو مثل دیگران مستی و غیر از دیگران قرمز
بپاش آن سرخ مشكل را برقصان مرغ بسمل را
دل آوردم، بزن دل را بزن ابروكمان قرمز
بزن بر گرده گاه اما بزن تیغ تباه اما
چو رستم روسیاه اما چو سهراب جوان قرمز
دو خم خم قوس از خم خم دو خم خم تیغ قوساقوس
دو خم خم سرمه و صیقل به رسم نازكان قرمز
به سیب آسیب قرمز شو پر از انگور و شهریور
شرابی باش كافرتر برای كافران قرمز
تبر خون زبردستی! خلیل الله بدمستی!
از آن آتش كه بنشستی بپاشا بی امان قرمز
۱۱
به هم برشد دو دریا شد دو دریا بی درنگ آمد
دو دریا پر شد از كم كم دوكم كم پرنهنگ آمد
هزاران گل هزاران گل كه می بارید كوهاكوه
و كوهاكوه می بارید و سنگ آمد و سنگ آمد
موافق بود و شهریور و شهریور در او طی شد
به شرط شیشه بالا رفت و از بالا جرنگ آمد
هیاهو بود و آهو هی و هی آهو هیاهوهی
هیاهو هی و آهوهی و هی آهو قشنگ آمد
دو ابرو قوس دیگر زد دو قوس از سرمه لب پر زد
كه صلح و سرمه صیقل شد كه صیقل صلح و جنگ آمد
و با این رقص با این رقص با این رقص، واویلا
كه پیراهن جگرخون شد كه پیراهن به تنگ آمد
جگر كم شد جگر كم شد جگر كم شد جگر كم شد
دمادم شد دمادم شد خدنگ آمد خدنگ آمد
۱۲
بپاش آن آتش هورا بر این درگاه الاهو
كه با نمرود می بینم خلیل الله الا هو
بپاش آن كفر گیسو را سیه كن كار ابرو را
بسوزان سرمه او را به سوز آه الا هو
فراوان كن دفادف را ترنجی تازه  كن كف را
بیا بسپار رف رف را به شاهنشاه الا هو
بخوان با یارب چاقو خطی از مذهب چاقو
از آن خال لب چاقو به قربانگاه الا هو
به نام ایزد این دریا چه خوش می ریزد این دریا
كه برمی خیزد این دریا به مد ماه الاهو
سبوی دشت پر می كن حدیث كهنه در نی كن
بیا یك پیرهن طی كن مرا همراه الا هو
چو می لبریز از بزمم چو شمشیرم پر از رزمم
اولوالعزمم اولوالعزمم ولی گمراه الا هو
گوشه
گفتگو با نوربخش
غزل حقیقی، مغازله كلمات است

 
زهیر توكلی
* معرفی اجمالی:
متولد ۲۵ آذر ،۴۴ سالروز فوت مولانا، در گناباد
* شروع شاعری؟
پدرم شاعر است و شعر را با او شروع كردم. معلم بازنشسته است و ذوقی كار می كند.
*از اساتید خراسان با چه كسانی محشور بوده اید؟
با هیچ كس
* مجموعه چاپ شده؟
هیچ
* رابطه شعر و انزوا؟
شعر تجرد است. تجرد، در سطح، انزواست اما در باطن، حضور محض است. این چه ما انجام می دهیم، سایه هایی ست كه در تجرد آفتابی می تابد. در ظاهر ما از آن تجرد دم می زنیم. شاید آن آفتاب آن قدر سوزنده است كه مجبوریم به سایه پناه ببریم و بعد فكر می كنیم او منزوی است. در حالی كه حضور از آن اوست.
بحث دیگر در شعر، غیبت و ظهور است؛ چیزی كه الان در شعر اتفاق می افتد، غیبتی ست كه ظهور را جار می زند غیبتی كه قابلیت انطباق بر عالم صغیر را پیدا می كند و ظهور اصغر اتفاق می افتد تا ان شاءا... ظهور اكبر سر برسد.
* شعر قابل نقد است یا نه؟
فكر می كنم خود شعر قابل نقد نباشد.
* چرا؟
پروسه تثلیث در شعر اتفاق می افتد: در وهله اول: كشف كلمه، در وهله دوم: عاشق شدن به كلمه، در وهله سوم: معشوق كلمه واقع شدن
و اباالحسن خرقانی گفت: ای من معشوق تو
وقتی معشوق كلمه شدی، چگونه می شود كلمه را نقد كرد؟
* این كلمه یعنی چه؟
دو برخورد با كلمه در ادبیات معاصر اتفاق می افتد. اولی می گوید زبان به مثابه یك رسانه است. در این دیدگاه زبان قابل مصرف است به عنوان یك رسانه از آن استفاده می كنید و یك نوع داد و ستد با مخاطب داریم این نوع سوداگری با كلمه است. در دیدگاه دیگر زبان به مثابه مذهب است. در این دیدگاه زبان مصرف نمی شود و تجارتی هم اتفاق نمی افتد. این كلمه همان كلمه ای است كه در اول نزد خدا بود و كلمه خود خدا بود.
* غزل امروز؟
غزل امروز فقط وزن را رعایت می كند در حالی كه اسلام یعنی تسلیم؛ تو نیستی كه باید وزن را رعایت كنی او باید تو را رعایت كند و تو تسلیم وزن می شوی:
رشته ای برگردنم افكنده دوست
می برد هر جا كه خاطرخواه اوست
غزل یعنی مغازله یعنی خودت با معشوقت وقتی می گویند غزل اجتماعی یعنی بقیه را شریك كن در ارتباط خودت با معشوقت و این شدنی نیست.
* در غزل اجتماعی به فرض این كه غزل باشد، آن چیزی كه با او مغازله می شود دیگر یك امر شخصی نیست.
مگر در غزل غیراجتماعی، معشوق یك امر شخصی ست!
* بله، در آنجا چه معشوق مجازی(انسانی) چه معشوق حقیقی(عرفانی)، بالاخره یك ارتباط یك سویه شخصی برقرار است.
نه، معشوق كلمه است عاشق هم كلمه است، مغازله بین كلمات است.
* نمی شود كلماتی كه در ساحت اجتماع قرار دارند با هم مغازله داشته باشند؟
نه؛ نمی شود، چون در آن جا كلمات مصرف می شوند، ساحت اجتماع، ساحت داد و ستد و مصرف است. آنچه در آن ساحت اتفاق می افتد، حزب است اما در غزل حقیقی «امت» اتفاق می افتد.
در آن جا قافیه فقط به صرف وزن و به صرف ارتباط با موضوع اجتماعی ما فرا خوانده می شود. اما در غزل حقیقی، قافیه درست مثل كعبه ای است كه بقیه كلمات هروله كنان به دورش طواف می كنند. اگر خوب گوش كنی، صدای «لبیك» كلمات را هم می شنوی.
* نظر شما در باره این بیت چیست؟
شاعرنیم و شعر ندانم كه چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
نفسانی است.
* چرا؟
جمله اول یك نفی است، جمله دوم هم نفی است. دو تا نفی را با یك تثبیت به خودش ارجاع داده است. چیزی به اسم عدم وجود ندارد هر چه هست هستی است و شعر جز هستی نمی تواند باشد اینها شكسته نفسی  های شاعرانه است.
* حتماً اگر تو باشی می گویی «من لبریز از شاعرم» یا «لبریز از شعرم» ؟
اگر لبریز شوی كه شعر نمی گویی. از كاسه لبریز صدایی درنمی آید. این كه صدایی از تو درمی آید نشان دهنده این است كه نیازی در تو هست. صمد اوست تنها ادعایی كه می توانیم بكنیم این است كه در پرتو صمدیت باشیم.
* در ملاقات با شعر، چگونه به مخاطب می شود فكر كرد؟
همین طور است، نمی شود فكر كرد، من بیرون از كلمه هیچ ندارم، اگر بتوانم درست با كلمه دیالوگ برقرار كنم، مسلماً این دیالوگ همگانی خواهد شد. شمس می گوید: از كوزه اسرار او یك حرف شتك خورد و همه این حرف ها و نقل ها و كلمه ها، شرح همان یك حرف است.
* شعر چه كسی است؟
شعر یك صوفی است. شعر باید اسفار اربعه را طی كند. در آنجایی كه از لفظ به معنا كه سلوك می كند سفر از خلق به خلق است، در آنجایی كه از معنا به وزن سلوك می كند، سفر از خلق به حق است، در آن جایی كه از وزن به قافیه می رسد، سفر از حق به حق است و در آنجایی كه از قافیه به ردیف می رسد، سفر از حق به خلق است. در شعر هم طلب اتفاق می افتد هم عشق می افتد هم استغنا. فناءفی الشیخ همان فناء فی الكلمه است اما یك چیزی بیرون از ظاهر كلمه اتفاق می افتد كه فنای محض است یعنی كلمه در یك ساحت دیگر فنا می شود.
* اگر كلمه به فنا برسد كه باید خاموش شود؟
یك جنبه آن در ارتباط با لفظ است كه خاموشی ظاهری است. اما جنبه  دیگر آن خاموشی در ارتباط با معناست كه در این جا سكوت ظاهری نیست چون در این جا دیگر لفظی وجود ندارد تا طرف سكوت كند یا نكند مانند حضرت مولانا كه می فرماید:
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بی این هر سه با تو دم زنم
حرف و گفت و صوت سه مولفه لفظند كه بر اساس آنها نسبت لفظ با خاموشی و سخن مشخص می شود اما در ارتباط با معنا این سه مولفه باید نفی شوند. یعنی سه تا الاه در سه مرحله باید به مقام لاتشرف یابند تا معنا در الاالله اتفاق بیفتد.
* حافظ؟
در سفر حق به حق مانده است.
* مولوی؟
سفر كامل شده و سفر حق به خلق انجام شده است. حافظ وصل به متافیزیك می كند اما مولوی خلق متافیزیك می كند به خاطر همین است كه انسان امروزی كه آن قدر فرصت ندارد كه پروسه وصل شدن را انجام دهد، رویكرد بیشتری به مولانا پیدا می كند.
* حرف آخر؟
می صوفی افكن كجا می فروشند؟



نوشته شده توسط Benjamin Snake در دوشنبه 8 خرداد 1385 و ساعت 07:05 ق.ظ

روزنامه همشهری --پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴
شنبه 6 خرداد 1385

پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

غزلهایی از علی سیران
خورشید شو زصبح گریبان به در بیا
 
مغازله ی تیغ

تو بی قرار زمینی تو برقرار زمانی
تو بی قرارترینی تو برقرار ترانی
چو آهوان تماشا چو ابروان كرشمه
تو چله چله كمینی تو چله چله كمانی
نگویمت كه اسد یا نگویمت كه غزالی
نگویمت كه همینی نگویمت كه همانی
تو وصف آینه هایی تو آیه آیه معما
تو هیچ آن كه نگنجد به حرف و گفت و گمانی
تو آن مغازله ی تیغ و آن سماع قلم تو
تو كیستی كه چنینی تو كیستی كه چنانی
تو مثل هیچكسی نیستی به كشور هستی
نگین خاتم خضرا نگار نقش جهانی
زبان خامه به یك بیت ذوالفقار دوتا كن
نگفت و گفت تو آنی نگفت و گفت، تو آنی!


ای همه برادرم

باز به دیده  ترم باز چه شد نیامدی
چشم نشسته بر درم باز چه شد نیامدی
یوسف مهربان من، ای همه برادری
ای همه برادرم باز چه شد نیامدی
از شب امشب تو تا هر شب دیگر امشبم
امشبِ از تو دیگرم باز چه شد نیامدی
آخر و عاقبت بیا عاقبتی و آخری
عاقبتم و آخرم! باز چه شد نیامدی
آی به شرط خنجری  عاشق كشته را بیا
عاشق شرط خنجرم باز چه شد نیامدی
ای همه مسافرت یاد وطن نمی كنی
ای وطن مسافرم باز چه شد نیامدی
آینه در برابرت، آینه ی در آینه
آینه در برابرم باز چه شد نیامدی
كرامات مستی نظر بازی است
بیا تا خرابات خوابم شبی
بیا تا خمار و خرابم شبی
به پیرانه سر گرچه خاكسترم
ولی آتش آن شبابم شبی
خدا را شبیخون زد آن ماهتاب
كه روشن از آن ماهتابم شبی
شتك زد گلاب از گل از گل گلاب
و گل كرد گل در گلابم شبی
و شب شد به هر هفت خط شراب
به هر هفت خط شرابم شبی
شباشب جواب و شباشب سؤال
شباشب سؤال و جوابم شبی
كرامات مستی نظر بازی است
نظر كن كه مست و خرابم شبی


شاهد بازاری

حالا تو و ما حالا ماییم و شما حالا
با سنگ دلت بشكن این آینه را حالا
ای شاهد بازاری حكم ازلی این است
بی پرده گلاب آمد از پرده درآ حالا
این  كوچه و دیوارش نذر سر سودایی
بشكن سر سودا را بی چون و چرا حالا
یا مرغك و یا آمین یا پرپر و آمین یا
یا پرپر و پرپر یا یا مرغ هوا حالا
بد مستی و بد مستی بشكستی و بشكستی
یك یك دل یاران را با زلف دو تا حالا
خونین جگر عالم انگور فراهم هم
انگور دگر اما از باغ خدا حالا
خونین جگرا اینك خونین جگرا اینك
خونین جگرا اینك، خونین جگرا حالا


ای كهنه كار كج

ای زلف بی قرارتر از شعرتر بیا
بر ما مبارك است بیا از سفر بیا
حالا خبر شدند غزلهای تازه نیز
حالا و تازه تازه ولی بی خبر بیا
مهتاب شو ز شام غریبان متاب  سر
خورشید شو زصبح گریبان به در بیا
كج كج كرشمه كن ولی ای كهنه كار كج
از نو هلال عقرب شق القمر بیا
با شبچراغ مدعیان نظر برو
با چلچراغ كوكب صاحب نظر بیا
بالی بزن به سمت سلیمان بال بال
بلقیس از مسافت بی بال و پر بیا
خسرو بیا به حضرت شیرین این غزل
ای خسرو ای غزل به شكر در شكر بیا
 Ali Siran
شكار

بیا تیغ و تیغ آبدارم بیا
دو ابرو بیا ذوالفقارم بیا
دچار و دچارم دچارم دچار
دچار و دچار و دچارم بیا
هلا ای رستم ای رستم ای رستم ای
هلا رستم، اسفندیارم بیا
دو تار از دو زلف از دو زلف از دو زلف
بیا ای دو تارم دو تارم بیا
چنین شیشه در شیشه در شیشه سرخ
اناری اناری انارم بیا
شمردم گلاب و شمردم گره
گلاب و گره می شمارم بیا
من آهو، من آهو، من آهو، من آه
شكارم شكارم شكارم بیا



آفتابگردان

تو در آفتاب هستی گل آفتابگردان
و به آفتاب مستی گل آفتابگردان
و چه مؤمنانه كافر و چه گل چه مؤمنانه
و هنوز بت پرستی گل آفتابگردان
تو گلی نشسته در گل تو نشسته گل به گل تو
و تو در خودت نشستی گل آفتابگردان
همه زرد را ببازی تو در آفتاب بازی
كه تو زرد چیره دستی گل آفتابگردان
تو گلی تو آفتابی گل و آفتاب هر دو
گل هر دو آمدستی گل آفتابگردان
تو پر آفتاب و پر گل تو پر از عبور صبحی
تو به صبح دل نبستی گل آفتابگردان
گل آفتاب بشكن و تو شیشه شیشه گل را
بشكن به ناز شصتی گل آفتابگردان

چارده

دوباره چارده كم كم دوباره چار و ده با هم
و كم كم چار و كم ده كم دوباره چار و ده با هم
و نم نم چارده آهسته هی نم نم هی آهسته
و هی آهسته هی نم نم دوباره چاروده با هم
دوباره دم دوباره دم دم و دم دم دوباره دم
دم و دم چارده دم دم دوباره چاروده با هم
و چارودم ِ دم آدم دوباره چارده دم آ
دمادم چارده آدم دوباره چاروده با هم
و مریم چار و عیسی ده و مریم چارده عیسی
و عیسی چارده مریم دوباره چاروده با هم
و عالم چارده عالم و عالم چارده قبله
و قبله چارده عالم دوباره چاروده با هم
و با هم چارده با هم دوباره چارده هم با
و با، با چارده هم هم دوباره چاروده با هم

دف

دف دف دف دَدَف دَدَف دف دف دف دَدَف بزن
هاها دفّ و دفّ و دف هاها دفّ و دف بزن
هی هی باده ی تهی هی هی هی زهی زهی
بشكن دور باطل و لایعقل به صف بزن
گیسو اشتباه شد روشن شد سیاه شد
لیلی سر به راه شد مجنون! سر به دف بزن
هی هی لاله ی طرب هی هی لاله لب به لب
آه ای لول شعله نوش آبی بر علف بزن
گل گل داغ تازه كن بلبل باغ تازه كن
ای ای داغ و داغ و داغ ای ای تف به تف بزن
زد زد زلف سنبله كج كج عقرب یله
می رقصد سبوسبو می رقصد تو كف بزن
گفتم توبه می كنم رفتم توبه بشكنم
ای دف دف ددف ددف فرصت شد ز كف بزن
واكن مشت این گره بشكن دور دایره
گم كن دست و پا و سر جان جان جان به كف بزن
می چرخی و می بری در كعبه چه می خری
ای خواهان مشتری چرخی در نجف بزن
با او شو طرف طرف تا او شو طرف طرف
یا او شو طرف طرف از هر سو طرف بزن
سر زد گیسوی دو دل اینك ذوالفقار دل
ای دل مرد باش و سر در پای شرف بزن
از آن تیغ، تشنه تر، از آن عشوه دشنه تر
اینك سینه و سپر اینك بر هدف بزن
هر دل به دل كه راه ندارد
هر كوچه ای كه راه ندارد
هر سینه ای كه آه ندارد
بیهوده پرسه می زنی ای دل
هر دل به دل كه راه ندارد
دل را سپرده ای به نگاهی
شاید كه دل نگاه ندارد
چنگی به دل نمی زنی ای اشك
ای زهر ه ای كه ماه ندارد
هر زمزمی كه زمزمه های
شیرین و تلخ چاه ندارد
وقتی كه ماه در پس ابر است
گویی كه شب گواه ندارد

چتر گیسو

چتر گیسو را پریشان و پریشان می زند
چتر در طاووس بازی های دوران می زند
گاه باران می شود بر چتر تنهایی ما
گاه چتری می شود تنها به باران می زند
ساق مرمر می شود هی ساق و مرمر می شود
خیمه از بلقیس مرمر در سلیمان می زند
گاه جولان می دهد با هر نفس در جان جان
گاه با رفرف سواران جان به چوگان می زند
باز خنجر می شود مجبور خنجر می شود
با لب مجبور خنجر آب حیوان می زند
با چلیپا با چلیپا با چلیپا دم به دم
در طریق كعبه راه شیخ صنعان می زند
استن حنانه را شیرین من حنانه شو
خسرو حنانه دارد حرف حنان می زند

طاووس

با آینه تا آمده با آینه طاووس
از باغ كجا آمده با آینه طاووس
طاووس كه با آینه طاووس تر آمد
طاووس ترا، آمده با آینه طاووس
طاووس هر آیینه حنایی زده هندی
از هند و حنا آمده با آینه طاووس
طاووس به رقص از همه جا آمده از رقص
رقص از همه جا آمده با آینه طاووس
طاووس چرا آمده هی این همه هی چشم
هی چشم چرا آمده با آینه طاووس
طاووس به تكرار شما آینه آمد
تكرار شما آمده با آینه طاووس
طاووس بر این حضرت طاووس مبارك
طاووس، دو تا آمده با آینه طاووس

گل

و گل گل گل، و گل با گل و اما گل
و گل گلها ،  و گلها گل و اما گل
و تا گل گل، گل اما گل و گل گل تا
و تا گل تا و گل تا گل و اما گل
گره از غنچه گل واشد گره گل شد
گره از غنچه شد واگل و اما گل
و پیدا شد گل از پنهان و اما شد
گل از پنهان و پیدا گل و اما گل
و سرخ اما و گل سرخا و گل اما
و اما سرخ و سرخا گل و اما گل
گل اما حق ، حق اما گل، و گل حقا
و حقا حق و حقا گل و اما گل
و اما گل، گل اما گل و اما گل
و گل اما و اما گل و اما گل

چشم و چراغ

همیشه چشم و چراغی چراغ و چشم و همیشه
سه شیشه را سه ایاغی چراغ و چشم و همیشه
چراغ باغ و همیشه و باغ ، باقی چشمت
چراغ و باقی باغی، چراغ و چشم و همیشه
سراغ چشم تو چشمی همیشه آن همه روشن گرفته از تو سراغی چراغ و چشم و
همیشه

همیشه داغ و چراغی و داغ این همه چشمی
همیشه این همه داغی چراغ و چشم و همیشه
چراغ گُر گُر چشمی همیشه یاغی و گر گر
از این سه گر گر یاغی چراغ و چشم و همیشه
فراغ چشم تو از چشم از آن چراغ و چراغ از
از آن همیشه فراغی چراغ و چشم و همیشه
به شرط چشم همیشه چنین بلاغ چراغ و
چنین به شرط بلاغی چراغ و چشم و همیشه

این مست را...

این شیشه لبریز ازدعا این مست را آمین و می 
این شیشه ها این شیشه ها این مست را آمین و می 
از میمِ مست و میمِ می تا میمِ آمین مست از
تا میم مست از میم و تا این مست را آمین و می
این لا اله مست، این آمین و الا الله، مست
این الهِ لا و لا این مست را آمین و می
ما مست و آمین مست ما ما مست این آمین ما
این مست و مست، این ما و ما این مست را آمین و می
این مستِ مستِ مست را این مست را آمین واین
این مست را این مست را این مست را آمین ومی
شمس الضحی مست از ضحی این والضحی آمین و شمس
این باده  شمس الضحی این مست را آمین و می
قالوا بلی آمین و می این مست را قالوا بلی
قالوا بلی قالوا بلی این مست را آمین و می

مانی و مار می شوم

نقش و نگار می شوم نقش و نگار اگر تویی آینه كار می شوم  نقش و نگار اگر تویی
نقش تو و نامه اگر  نامه اگر نگار و نقش
نامه نگار می شوم  نقش و نگار اگر تویی
دست به كار می شوی نقش و نگار اگر منم
دست به كار می شوم  نقش و نگار اگر تویی
نقش شكار تو منم  صید نگار تو منم
بَه چه شكار می شوم  نقش و نگار اگر تویی
زخم هزار نقش تو، نقش تو و نگار زخم
زخم هزار می شوم  نقش و نگار اگر تویی
خال نگار نقش تو رهن قمار و نقش خال
رهن قمار می شوم نقش و نگار اگر تویی
مانی و نقش مار اگرمانی و مار نقش و نقش
مانی و مار می شوم نقش و نگار اگر تویی




نوشته شده توسط Benjamin Snake در شنبه 6 خرداد 1385 و ساعت 10:05 ق.ظ

مكتب مشهد
جمعه 5 خرداد 1385
مكتب مشهد

علی سیران
آنچه اجمالاً تحت عنوان «مكتب مشهد» می توان گفت، توجه به انرژی ذاتی كلمه و حتی الامكان حذف واسطه های كلامی و البته حفظ مواردی كه اهلیت طواف به دور نقطه ی اصلی یعنی مركز انرژی را دارند، می باشد. و آنچه تا به امروز از كاربرد كلمه در شعر استنباط می شود غالباً استفاده ثانوی از كلمه در یك سیرخطی از نقطه ای به نقطه ی دیگر در طول اندیشه بوده است، این شیوه در كلیت خود همواره معنا را در ارزش های نسبی كه عارض بر كلمه است، نگاه می دارد. كاربرد سنتی كلمه در سیرخطی اندیشه، حتی در كامل ترین شكل آن یعنی دایره، باز هم یك حركت خطی است و هرگز امكان استفاده از بسامدهای گوناگون كلمه را در ساختار یك حجم كامل فراهم نمی سازد؛ حتی استفاده از ضلع سوم در مكانیزم تصویری كلمات و یا فرمالیسم زبانی و نیز حتی تشكل معماری گونه ی مفاهیم اگر چه می تواند منجر به حجم گردد، (و این فوق العاده ارزشمند است)ولی باز هم ناگریز از نسبیت زمان ومكان و محصور به خطوط زاویه دار و متاثر از سمت و سوی مضمون خواهد بود لذا فاقد قبله است و ظرفیت لازم برای یك حجم كامل كروی را ندارد؛ در حالی كه ارزش های ذاتی كلمه تنها در انتزاعی ترین فرم كلام به هیأت نموداری تجریدی، از سطوح دوایر هم مركز، ممكن می گردد كه لاجرم تجرید معنا را نیز در خود دارد.
به مذهب كلمه كه در شعر مكتب مشهد دنبال می شود، كلمه یا كلماتی كه در مركز انرژی قرار می گیرد،  با تپیدن های مداوم خود هر بار جمعیت كلمات هم سطح را در سطح یك دایره ی كامل و درزمان و مكان. صفر حول مركز انرژی می گرداند و در واقع هر بار سطح دایره ای كامل، به صورت كمپوزیسیونی از كلمات مجرد اتفاق می افتد و برخلاف آنچه ظاهراً در تكرار مولفه ها ممكن است به نظر برسد، حتی الامكان ساختارهای كلامی در اجزاء، هرگز تكرار نمی شود.
نهایتاً در كل یك غزل، سطوح هفت دایره ی هم مركز به دوران درمی آید. كلمه یا كلماتی كه قبله ی كلمات دیگر واقع می گردد این امكان را مهیا می سازد تا با تحرك مناسب كلمه ی قافیه یا ردیف،  مدارات بسامدهای هم مركز در فضای لانهایه به چرخش درآید. شكل سنتی شعر اعم از نو یا قدیم مبتنی بر زاویه دید شاعر در قالب یك پرسپكتیو خطی و برگرفته از مضمون و متوجه افق اندیشه است و كلمات، به اعتبار جهت معنا شكل می یابد. اما در شعر انتزاعی مكتب مشهد، بعد كلمه همان انرژی كلمه است كه بر گرد نقطه  صفر یعنی كلمه قبله طواف می كند.
۱-  مكتب مشهد عنوان تلاشی است در زمینه شعر كه توسط خسرو نوربخش، علی سیران و محمد رفیع جنید، در خراسان بزرگ آغاز شده است.





نوشته شده توسط Benjamin Snake در جمعه 5 خرداد 1385 و ساعت 08:05 ق.ظ

--
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385

منتظر تماس شما هستیم !




نوشته شده توسط Benjamin Snake در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:05 ق.ظ


تماس
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385

 با ایمیل alisiran@yahoo.com

تماس بگیرید تا از شرایط ثبت نام مطلع شوید و

یا

در صورت تمایل آیدی یاهو چت و یا ایمیل خود را در قسمت نظر ها برایمان بگذارید

تا با شما تماس گرفته شود .

با تشکر

و




نوشته شده توسط Benjamin Snake در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:05 ق.ظ

هو الکلمه
دوشنبه 30 خرداد 1384

هو الکلمه




نوشته شده توسط Benjamin Snake در دوشنبه 30 خرداد 1384 و ساعت 08:06 ق.ظ

کارگاه واو
دوشنبه 30 خرداد 1384

 

از اکنون کلمه

تا

کلمه اکنون

با (واو) به طواف کلمه و....

کارگاه (واو)

آموزش شعر پارسی

خسرو نوربخش

علی سیران

 

در صورت تمایل آیدی یاهو چت و یا ایمیل خود را در قسمت نظر ها برایمان بگذارید

تا با شما تماس گرفته شود .

با تشکر

طراح و مجری فنَی:

Benjamin Snake




نوشته شده توسط Benjamin Snake در دوشنبه 30 خرداد 1384 و ساعت 08:06 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza